فکر می کردم زنده ام
وقتی در خیابان های شهر پرسه می زنی
شب ها
و روزها
وقتی در پناه اتاق می توانم
به ظرف های نشسته فکر کنم
می توانم تا آمدنت
لب هایم را
با رژی دیگر
امتحان کنم
غذا تا چند دقیقه ی دیگر آماده می شود
در همین فرصت کوتاه
تا تو یکبار دیگر
بانو صدایم کنی
می روم برای خودم
آینه سیاه می شود
نکند مرده باشم!!
|
+| نوشته شده توسط
هانیه سبحانی در
|